تبليغاتX
کاکتـــوس
http://yeganehvar.persianblog.ir/
دوباره نوشتم.
+ Anonymous - شنبه 1386/12/25 |

  

آنها كه رفته اند كاري حسيني كرده اند و آنها كه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند.

 

+ Anonymous - یکشنبه 1386/10/30 |


http://fa.webmoly.com

می اندیشم؛

به لحظه های گذرا...

 تلخی های سخت..

 و دشواریهای شیرین.

دوست داشتن چقدر سخت است...


+ Anonymous - یکشنبه 1386/10/23 |

حالا ميبينم كه ادعاي تو درست بود. پر و بال بگشا!

پي نوشت: ما پله هاي ترقي همديگر هستيم.  Obstacle را پس ميگيرم...
+ Anonymous - چهارشنبه 1386/10/12 |

اگر مثل گاو گنده باشي؛ ميدوشنت. اگر مثل خر قوي باشي؛ بارت مي كنند. اگر مثل اسب دونده باشي؛ سوارت مي شوند... فقط از فهميدن تو مي ترسند.

پي نوشت: كاش من هم وبلاگي بودم كه همه حرفهاي دلت را آنجا مينوشتي، از اينكه برايت اينقدر هم نيستم متاسفم، ببخش مرا!

پي‌ نوشت۲: يا وبلاگي كه براي طراحي اش چشمهاي قشنگت از بيخوابي قرمز شده بود.

پي نوشت۳:  از پي نوشت هايت بدم ميآيد عزيزكم! غمگينند و مرا غمگين مي كنند. بدم ميآيد كه مرا ياد روزگاراني مياندازند كه نبايد.

+ Anonymous - شنبه 1386/09/17 |

 

 آنگاه که ناراحتی به حد اعلا رسید و آنگاه که بلاها فزون تر شد نجات حتمی است.

 

پی نوشت: ای لولی بربط زن! تو مست تری یا من!

           ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

 

+ Anonymous - شنبه 1386/08/19 |

کجا بودم! هان... داشتم می گفتم.. نه. انگار می نوشتم.. اصلا چه فرقی دارند! همه اش برای توست. بنشین! قلمم ‏را نگاه کن! دستم را بگیر و نوازش کن! تا زیباترین کلمات در ذره ذره وجودم جاری شود... غلیان کند.. و روی کاغذ بیایند. ‏راستی! گفته بودم؟ دستم را که می گیری نمی توانم بنویسم! نه.. بنشین! وقتی اینطور نگاهم میکنی.. وقتی اینطور ‏در نگاه مهربان و زلالت غرق می شوم... چه بگویم!؟ نرو! اینطور بهتر مینویسم. تو که میدانی!‏
‏" اگر بمانم، مانده‌ام تنها به خاطر آن كه دلم خواسته است و اگر بروم رفته‌ام تنها بخاطر آنكه عقلم خواسته ‏است و در ‏‏اين هر دو راه خودم هست و خودم تنها! در اين هر دو جا هستم اما نه براي كسي، براي خودم! ‏و چه زشت و سرد و ‏‏بي‌شور است زندگي كردن براي خويش، بودن براي خود! و چه سخت است! رفتن ‏بهتر است كه در زندگي عقل ‏‏تنهايي سخت نيست و ماندن بد است كه در زندگي عشق نيز تنها بودن ‏سخت است.‏"‏
چه داشتم میگفتم؟ حواسم حسابی پرت شده... همیشه همینطور بوده ، وقتی تو هستی، وقتی حضورت را اینطور ‏نزدیک حس می کنم دیگر حواس برایم نمی ماند... تو که میدانی!‏
بمان! چه زود رنج شده ای تو؟! حواس پرتی برای تو همان لذتی را دارد که نوشتن برایت؛ چه فرقی می کند؟! همه ‏اش برای توست، بمان! حضور که داری بهتر می نویسم... تو که میدانی!‏
‏"خوب نيست به خويشاوندان خود گفتن كه تو آزادي! كه تو مسئوليتي نداري! كه من از تو انتظاري ندارم، كه ‏تو تنها در ‏‏فكر خود باش، هر كاري برايت بهتر است بكن، كه من از تو هيچ نمي‌خواهم، كه تو براي خودت ‏باش، كه من هيچ بندي ‏‏بر تو نمي‌نهم، كه قيد بودن خويش را از دلت بر‌مي دارم ... ‏"‏
و حالا که می نویسم سال یکهزار و سیصد و... چند؟ چه سالی بود؟ میدانی؟ بگذار تقویمم را پیدا کنم...‏
اینجا چه خاکی گرفته! همه جا رنگ تاریکی گرفته.. نمی توانم...‏
راستی آن تقویم تو بود یا من؟
پس چرا نیست؟ هرچه میگردم نیست..‏
نیستی.. هرچه میگردم نیستی... همه جا را به دقت میگردم و نیستی.‏
انگار از همان اول هم نبودی! ولی من فکر میکردم که...‏
همیشه یادم میرود که مدتها از رفتنت میگذرد... از آخرین باری که اینجا بودی... راستی سال یکهزار و سیصد و ... چند ‏بود؟!‏
آخرین باری که اینجا بودم! چه فرقی میکند؟! همه اش برای توست.‏
همیشه یادم میرود.. تو که میدانی!‏

پی نوشت:‏
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
نـقـشی بـه یـاد خـط تـو بـر آب می زدم

+ Anonymous - شنبه 1386/05/06 |

 

تحجر بیداد می کند.

اینجا قوت غالب مردم مدتهاست که دیگر برنج  و ،شاید، نانِ گندم نیست. دروغ و ریا.

اینجا سطحی نگری دیگر معضل بیگانه ای نیست.

اینجا...

اینجا کجاست!؟

 

پی نوشت:

...

اینجا زمین _و مکث_ انتظار  ِ ناتمام.

 

پی نوشت2:

آن ... بخشی از یک شعر بود در پاسخ به این سوال که اینجا کجاست.

+ Anonymous - شنبه 1386/04/09 |