سلیقه
ها خیلی فرق کرده... مثلاً حالا دیگه توی خوابگاه های دانشجویی به جای شجریان و هایده
و سیاوش و اصلانی اینا؛ ساسی مانکن گوش میدن! بعد تازه هرچی عاشقتر میشن بیشتر از
این چیزا گوش میدن.. فِــــکر کـــــــــن!!!! تیریپ عاشقی هم جالب شده...
البته
بحث من اینها نیست ها. چونکه بالاخره هرکی یه سلیقه ای داره و سلیقه اش هم به جای
خودش محترم ِ ... ما هم دیگه یه جورایی پیر شدیم رفت پی کارش...
نقل ِ ساسی مانکن و دانشجو و بعضیها ست...
این
روزها بعضیها خیلی زیرک بازی درمیارن... ;-)
انتخابات
نوشت1- این نیز بگذرد!
انتخابات
نوشت 2- ایضاً ببینید:
http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=82576
http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=82578
+
Anonymous - پنجشنبه
1388/02/24
|
+
Anonymous - شنبه
1386/12/25
|
آنها كه رفته اند كاري حسيني كرده اند و آنها كه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند.
+
Anonymous - یکشنبه
1386/10/30
|
http://fa.webmoly.com
می اندیشم؛
به لحظه های گذرا...
تلخی های سخت..
و دشواریهای
شیرین.
دوست داشتن چقدر سخت است...
+
Anonymous - یکشنبه
1386/10/23
|
حالا ميبينم كه ادعاي تو
درست بود. پر و بال بگشا!
پي نوشت: ما پله هاي ترقي همديگر هستيم. Obstacle را پس ميگيرم...
+
Anonymous - چهارشنبه
1386/10/12
|
اگر مثل گاو گنده باشي؛ ميدوشنت. اگر مثل خر قوي باشي؛ بارت مي كنند. اگر مثل اسب دونده باشي؛ سوارت مي شوند... فقط از فهميدن تو مي ترسند.
پي نوشت: كاش من هم وبلاگي بودم كه همه حرفهاي دلت را آنجا مينوشتي، از اينكه برايت اينقدر هم نيستم متاسفم، ببخش مرا!
پي نوشت۲: يا وبلاگي كه براي طراحي اش چشمهاي قشنگت از بيخوابي قرمز شده بود.
پي نوشت۳: از پي نوشت هايت بدم ميآيد عزيزكم! غمگينند و مرا غمگين مي كنند. بدم ميآيد كه مرا ياد روزگاراني مياندازند كه نبايد.
+
Anonymous - شنبه
1386/09/17
|
آنگاه که ناراحتی به حد اعلا رسید و آنگاه
که بلاها فزون تر شد نجات حتمی است.
پی نوشت: ای لولی بربط زن!
تو مست تری یا من!
ای
پیش چو تو مستی افسون من افسانه
+
Anonymous - شنبه
1386/08/19
|
کجا بودم! هان... داشتم می گفتم.. نه. انگار می نوشتم.. اصلا چه فرقی دارند! همه اش برای توست. بنشین! قلمم را نگاه کن! دستم را بگیر و نوازش کن! تا زیباترین کلمات در ذره ذره وجودم جاری شود... غلیان کند.. و روی کاغذ بیایند. راستی! گفته بودم؟ دستم را که می گیری نمی توانم بنویسم! نه.. بنشین! وقتی اینطور نگاهم میکنی.. وقتی اینطور در نگاه مهربان و زلالت غرق می شوم... چه بگویم!؟ نرو! اینطور بهتر مینویسم. تو که میدانی!
" اگر بمانم، ماندهام تنها به خاطر آن كه دلم خواسته است و اگر بروم رفتهام تنها بخاطر آنكه عقلم خواسته است و در اين هر دو راه خودم هست و خودم تنها! در اين هر دو جا هستم اما نه براي كسي، براي خودم! و چه زشت و سرد و بيشور است زندگي كردن براي خويش، بودن براي خود! و چه سخت است! رفتن بهتر است كه در زندگي عقل تنهايي سخت نيست و ماندن بد است كه در زندگي عشق نيز تنها بودن سخت است."
چه داشتم میگفتم؟ حواسم حسابی پرت شده... همیشه همینطور بوده ، وقتی تو هستی، وقتی حضورت را اینطور نزدیک حس می کنم دیگر حواس برایم نمی ماند... تو که میدانی!
بمان! چه زود رنج شده ای تو؟! حواس پرتی برای تو همان لذتی را دارد که نوشتن برایت؛ چه فرقی می کند؟! همه اش برای توست، بمان! حضور که داری بهتر می نویسم... تو که میدانی!
"خوب نيست به خويشاوندان خود گفتن كه تو آزادي! كه تو مسئوليتي نداري! كه من از تو انتظاري ندارم، كه تو تنها در فكر خود باش، هر كاري برايت بهتر است بكن، كه من از تو هيچ نميخواهم، كه تو براي خودت باش، كه من هيچ بندي بر تو نمينهم، كه قيد بودن خويش را از دلت برمي دارم ... "
و حالا که می نویسم سال یکهزار و سیصد و... چند؟ چه سالی بود؟ میدانی؟ بگذار تقویمم را پیدا کنم...
اینجا چه خاکی گرفته! همه جا رنگ تاریکی گرفته.. نمی توانم...
راستی آن تقویم تو بود یا من؟
پس چرا نیست؟ هرچه میگردم نیست..
نیستی.. هرچه میگردم نیستی... همه جا را به دقت میگردم و نیستی.
انگار از همان اول هم نبودی! ولی من فکر میکردم که...
همیشه یادم میرود که مدتها از رفتنت میگذرد... از آخرین باری که اینجا بودی... راستی سال یکهزار و سیصد و ... چند بود؟!
آخرین باری که اینجا بودم! چه فرقی میکند؟! همه اش برای توست.
همیشه یادم میرود.. تو که میدانی!
پی نوشت:
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
نـقـشی بـه یـاد خـط تـو بـر آب می زدم
+
Anonymous - شنبه
1386/05/06
|